گلستان سعدی
به نام او که یاد او آرام روح است
گلی از گلستان سعدی
در باب عشق و جوانی
حسن میمندی را گفتند:سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هریک بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد
چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد ؟
گفت هرچه به دل فرو آید در دیده نکو نماید
هرکه سلطان مرید او باشد
گرهمه بد کند نکو باشـــــد
وانـــــکه را پا دشه بیندازد
کسش از خیل خانه نـنـوازد
کسی به دیده ی انکار اگر نگاه کند
نشان صورت یوسف دهد به نا خوبی
وگر به چشم ارادت نگه کنی دردیو
فرشته ایت دارد به چشم کروبی
گلی دیگر
گویند:خواجه ای را بنده ای نادر الحسن بود و با ویبه سبیل مودت و دیانت نظری داشت .با یکی از دوستان گفت:دریغ این بنده با حسن وشمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی.گفت:ای برادر چون اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک ومملوک برخاست.
خواجه با بنده ای پری رخسار
چون درآمد بهبازی و خنده نه عجب کوچو که خاجه حکم کنــــــــــــــد
وین کشد باز ناز چون بنــــــــــــده
غلام آبکش باید وخشت زن
بود بنده ی نازنین ، مشت زن
برگی از گل
پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار.نه طاقت صبر و نه طاقت گفتار .چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی،
وگفتی:
کوته نکنم زدامنت دست
ور خود بزنی به تیغ تیزم
بعد از تو ملاذ و ملجای نیست
هم برتو گریزم ار گریزم
باری ملامتش کردم و گفتم :عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟زمانی به فکرت فرو رفت وگفت:
هر کجا سلطان عشق آمد نماند
قوت بازوی تقوا را محل
پاک دامن چون زید بیچاره ای
اوفتاده تا گریبان در وحل
من: